تبليغاتX
شاعرانه ها
 
دست نوشته های یک کودک فهیم
   
  به روزم باز با یه دست نوشته از خودم...

خودم خیلی دوستش دارم امیدوارم شمام همینطور

 

بگذار به تنهایی خود باز بخندم

بگذار که در روی همه خلق ببندم

باور بکنی یا نکنی قسمت من بود

بگذار بگویم که زقسمت گله مندم

 

یارب سببش چیست چرا بخت من این است

پایان همه عشق جهان شوم و چنین است

گویا تو هم ازعشق بسی خاطره داری

بگذر تو زعشاق که مردن به از این است

 

این رسم وفا نیست دهی بر سر بادم

دلتنگم و از بخت بدم دل به تو دادم

عاشق تر ازاینم نکن ای اطلسی من

هرگز نبرم یاد تو ازخاطر ویادم

 

حس میکنم یه اشکالی داره ولی نمیفهمم اگه چیزی هست لطفا بهم بگین

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

وقتی نگاهت باران را میزبانی می کند

برایت از دلتنگی آفتابگردان می گویم

آسمان دلم ابریست به دنبال خورشید می گردم

تو آرام می گویی: بادو باران و گیاهی که تویی بر لب جوی

و من فریاد می کشم:باید عاشق شد و ماند

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

و اکنون تو با مرگ رفته ای

 

و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هرنفس گامی به تو نزدیک تر می شوم و....

 

این است زندگی من (از دست نوشته های دکتر شریعتی)

 

۲۹خرداد ۱۳۵۶....

 

یاد این روز خیلی چیزها را زنده می کند

 

خیلی ها تنشان با شنیدن اسم دکتر می لرزد وچشمانشان خیس می شود

 

میتوان گفت اولین کسی بود که فهمید مردم آزادی میخواهند نه جمهوری اسلامی

 

از عشق و آزادی می نوشت شعر میگفت و همه را به پیشکش دل های نورانی میکرد

 

شاید سال ها باید بگذرد تا ....

 

با یک روز تاخیر....خدایش بیامرزد

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

باید سلام کنم؟

 

خیلی خوب سلام میدانم گاهی گذرت به اینجا میوفتد البته اگر برق داشته باشید!!!

 

میدانم گاهی به من فکر میکنی حالا بگذریم که نان دارید یا نه

 

چای میخورید یا نه

 

تاید، راستی مواد شوینده دارید یا نه

 

نمیدانم دوستم داری یا نه؟

 

یا اصلاَ این دولت مردمی!! رمقی برای دوست داشتن برایت گذاشته است یا نه؟

 

واقعاَ نمیدانم در ذهنت چه میگذرد؟

 

عجب اوضاعی شده ماهم که سرمان به عشق و عاشقیمان گرم است

 

دل میبندیم عاشق میشویم بعد هم که به هم میخورد زانوی غم بغل میکنیم که:

 

ای وای افسرده ام ، شکست عشقی خوردم!!!

 

فرشته بود

 

بهتر از او ندیده بودم اما شاید بود، من چشمانم را بسته بودم

 

شاید عاشق بودم حرف نمیزدم من مرد عمل بودم اما غافل از اینکه

 

(( این روزها فقط با حرف ودروغ باید سر مردم را شیره مالید ))

 

کاش امروز بود

 

کاش شیره مالیدن بلد بودم

 

نه اینجوری بهتر بود بگذار پیش خودشان هر فکری بکنند

 

 

بگذار با خودشان بگویند ما هم روزی عاشق بودیم و به عشقمان پابندیم

 

بگذار اینقدر به هم دروغ بگویند که دماغشان مثل پینوکیو شود ؟ بدبخت کوچک بود او هم وقتی بزرگ شد دروغ نگفت و آدم شد اما ما کی آدم میشویم ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

هنوز باورم نمیشود خدای اطلسی ها با من باشد اما بارها و بارها حضورش را حس کردم درست زمانی که بودنش را میطلبیدم

 

چشم در چشم ترم میدوزی ومرا سخت در آغوش عطش میفشری....

 

کاش میدانستم از که برایم میگویی

 

کاش میدانستم حرمت دست مرا به کدامین گناهم نگاه نداشتی

 

  کاش....

             

                 کاش........

                          

                                    کاش.............

 

باز هم به خاطر تاخیر عفوم کنید


دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

آسمان که ابریست من به دنبال چه میگردم

 

هوای دل که بارانیست پس چترم کو؟

 

30فروردین ....سالهاست که فکر میکنم این روز مهم است یا نه...باید شاد باشم یا غمگین....

 

دلم میخواهد بارها به عقب برگردم و باز متولد شوم

 

این چه زجریست که باید کشید؟زندگی کنیم تا ناظر مرگ آرزو باشیم؟

 

یک سال دیگر هم گذشت ازنوروز هم بدتر...اکنون 21 ساله ام...

 

در گوشم میخوانند تولد ، تولد ،

 

از صدایشان چندشم میشود به اتاقم می آیم وشادیم !!!!! را با محسن نامجو تقسیم میکنم هدیه ای از بهترین شاید هدیه تولدم:

 

 

چندتا موی دیگت سفید شد ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عزاست،بریدی از اساس...

غوز پشتت بیشتر شد شونه هات افتاده تر

پیرامونت رو ببین بادقت میسوزن خشک و تر

 

 

وای اینجا هم صدای خوشحالی و خندهشان می آید....

 

برای چه شادند من که حال و روزم این است....

 

تولدت مبارک ماشالله واسه خودت مردی شدی وقتشه بابات یه فکری برات بکنه...
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  هوا هوای عید است...

دلم پر میزند تا شیراز تا کاشان....

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی....

فکر فروردین خاطرات زیادی را برایم زنده میکند....

شب عید مرا در دعایتان یاد کنید همیشه نیازمندتانم گویی بی چیز ترینم وشما بهترینید....

 

درباره ريشه های نوروز در آثار فارسی روايت های گوناگونی آمده است. شاعران و نويسندگان سده های چهارم و پنجم هجری بويژه در دوره غزنوی از پيدايی نوروز در زمان پادشاهی جمشيد جم ياد می کنند. شعر فردوسی در شاهنامه از همه گوياتر است:

به نوروز نو شاه گيتی فروز
بر آن تخت بنشست فيروز روز

بزرگان به شادی بياراستند
می و رود و رامشگران خواستند

اما محمد جرير طبری در تاريخ معروف خود ضمن تأکيد بر آنکه اين آيين از دوره پادشاهی جمشيد به يادگار مانده، نوروز را سر آغاز دادگری جمشيد دانسته است. « جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بنشستم به مظالم، شما نزد من باشيد تا هرچه در او داد و عدل باشد بنماييد، تا من آن کنم، و آن روز که به مظالم نشست روز هرمز ( ۱ ) بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند.»

ابوريحان بيرونی نيز در "آثارالباقيه" نوروز را از روزگار جمشيد بر می شمارد اما می گويد نوروز از آن روزی آغاز شد که جمشيد به آسمان پرواز کرد. « چون جمشيد برای خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای ديدن اين امر در شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و برای يادبود آن روز در تاب می نشينند و تاب می خورند ».

 سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکی آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز و ربعی از شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت [ آن را ] نوروز نام نهاد و جشن و آيين آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند ».

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

دوست عزیز نظرات تو تا همیشه در دیرین کده ام خواهد ماند ، تو را به دست عزیز ترین سپردم هر چند مدتها بود از یادم رفته بودی ولی حال مهر تاییدی بودی بر فارغ شدنمان

 

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو

هرکسی میخواهد وارد خانه پر مهرو صفامان گردد

شرط وارد گشتن شستو شوی دلهاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاست

بر در خانه گلی میکوبم

تا بدانند همه خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست...

 

از تو هم ممنونم همیشه مهربان دلگیر!!!!

هر چند سخت است تو را به چیزی متهم کنند که باعثش نیستی و سخت است به نامی بخوانندت که لایقش نیستی اما از بودنت و دلنگرانیت هزاران بار ممنونم
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

 

 

  این پست به دلایل شخصی حذف شد

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

درست 5 دقیقه پیش ساعت 12 بار نواخت ...

  یعنی یک روز دیگر هم تمام شد؟

      یعنی یک شب دیگر هم به نیمه سید؟

 

و من ماندم تنهای تنها بدون حتی یک دوست که بتوانم به او وابسته باشم

 

بدون حتی عزیزی که بتوانم به او دلبسته مانم

 

گاه گاهی به تارنمایم  سری میزنم

 

گاه گاهی دو خط شعر مینویسم که دنیای کوچک من است

 

وهر از گاهی به گذشته ام سری میزنم آنجا کسی مرا نمیشناسد شاید اینگونه وانمود میکنند

 

اما من همه را نیک به خاطر می آورم و باز دلسرد میشوم

مخصوصا تو را یادم هست ...

 

دست نوشته ام را در خلوت برای تو میخوانم میشنویش؟

 

 

ببین من خوب یادم نیست تو یادت هست من اونشب بت چیا گفتم؟

ولی اینجاش رو یادم هست تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

تو رفتی من همون شب فهمیدم مردم توی اون کوچه پژمردم

نمیدونم چرا هر چی از احساسم برات گفتم تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

بهت گفتم ولی دوستت دارم از هر کسی بیشتر

خلاصه هرچی از عشقم برات گفتم تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

تو تنهارفتی اما من تموم روزاوشب هامو با یاد تو سر کردم

نمیدونی چقد خندت شیرین بودوقتی خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

گذشت اون روزا و کم کم من عادت کردم و رفتی تو از یادم

وحتی اون شب آخر رو یادم رفت که تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

تا اینکه باز برگشتی و گفتی که پشیمونی دیگه جز من پیش هیچ کس نمیمونی

ولی هیچی دیگه یادم نبود از عشق منم خندیدمو گفتم همه حرفام رو بت گفتم
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

  سلام

   دیگه تاخیرام همیشگی شده ببخشید دیگه درگیر کنکورم آپم با یه شعر از شهیار قنبری

   ( برای تو که بهترینی ومن که تنهاترینم...)

 دوستم داشته باش

                         دوستم داشته باش

 بادها دلتنگ اند

                  دستها بيهوده

                                       چشم ها بي رنگ اند

 دوستم داشته باش
 

                   شهرها مي لرزند
 

                                        برگها مي سوزند

                                                                   يادها مي گندند

  باز شو تا پرواز

               سبزشو از آواز

                                آشتي كن با رنگ

                                                    ‌عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش
                

                       سيبها خشكيده

                                            ياسها پوسيده

                                                              شيرهم ترسيده

  دوستم داشته باش

                        عطرها در راه اند

                                            دوستت دارم ها آه چه كوتاه اند...

 دوستت خواهم داشت

                      بيشتراز باران

                                   گرم تراز لبخند

                                                    داغ چون تابستان

 دوستت خواهم داشت

               شادترخواهم شد

                                 ناب تر روشن تر بارور خواهم شد

 دوستم داشته باش

                      برگ را باور كن

                                        ‌آفتابي تر شو

                                                         باغ را از بركن

 دوستم داشته باش

                 عطرها در راه اند

                                       دوستت دارم ها آه چه كوتاه اند...

 خواب ديدم در خواب

                    آب آبي تر بود

                                    روز پرسوز نبود

                                                             زخم شرم آوربود

 خواب ديدم درتو
 

               رود ازتب مي سوخت

                                 نورگيسو مي بافت

                                                        باغچه گل مي دوخت

دوستم داشته باش عطرها در راه انددوستت دارم ها آه چه كوتاه اند.................

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

بازم سلام این مطلب جدید متن یه شعره با صدای فریدون آسرایی خود شعر رو میتونید از لینک پایین دانلود کنید با پسوند OGG هستش که با برنامه های jetaudio,winamp,... میتونید بازش کنید

وقتی بارون میزنه(دانلود)

چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون
منو می بینی و ویرون نمیشی
دل دیوونه خرابم می کنی
چرا مثل قدیما خون نمیشی
سر به صحرا میذاری
منو تنها می ذاری
لاله باغ کدوم گمشده ای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
ای وای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
وقتی بارون میزنه
وقتی بارون میزنه
شاخه هامو میشکنه
دل تنها چرا تو مثل گنجیشکها پریشون نمیشی
منو می بینی و حیرون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم با کی بگم راز تو رو
داری آتیش میگیری خون نمیشی
من که هر شب تا سحر قصه ی عشقو تو گوشت می خونم
واسم افسانه یی و افسون نمیشی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدمها
دل زخمی لاله ی دشت بلا
نکنه غصه ی لیلی رو داری
واسه این قصه ها مجنون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
  

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین