|
درست 5 دقیقه پیش ساعت 12 بار نواخت ...
یعنی یک روز دیگر هم تمام شد؟
یعنی یک شب دیگر هم به نیمه سید؟
و من ماندم تنهای تنها بدون حتی یک دوست که بتوانم به او وابسته باشم
بدون حتی عزیزی که بتوانم به او دلبسته مانم
گاه گاهی به تارنمایم سری میزنم
گاه گاهی دو خط شعر مینویسم که دنیای کوچک من است
وهر از گاهی به گذشته ام سری میزنم آنجا کسی مرا نمیشناسد شاید اینگونه وانمود میکنند
اما من همه را نیک به خاطر می آورم و باز دلسرد میشوم
مخصوصا تو را یادم هست ...
دست نوشته ام را در خلوت برای تو میخوانم میشنویش؟
ببین من خوب یادم نیست تو یادت هست من اونشب بت چیا گفتم؟
ولی اینجاش رو یادم هست تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم
تو رفتی من همون شب فهمیدم مردم توی اون کوچه پژمردم
نمیدونم چرا هر چی از احساسم برات گفتم تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم
بهت گفتم ولی دوستت دارم از هر کسی بیشتر
خلاصه هرچی از عشقم برات گفتم تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم
تو تنهارفتی اما من تموم روزاوشب هامو با یاد تو سر کردم
نمیدونی چقد خندت شیرین بودوقتی خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم
گذشت اون روزا و کم کم من عادت کردم و رفتی تو از یادم
وحتی اون شب آخر رو یادم رفت که تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم
تا اینکه باز برگشتی و گفتی که پشیمونی دیگه جز من پیش هیچ کس نمیمونی ولی هیچی دیگه یادم نبود از عشق منم خندیدمو گفتم همه حرفام رو بت گفتم
|