|
تازه داشت همه چیز سرو سامان میگرفت که کویر با باران مرد...
اینقدر سرم شلوغ است که به نوشتن هم نمیرسم به زور سر خودم را گرم میکنم که شاید یک لحظه فقط یک لحظه فراموش کنم آنچه که فراموش شدنی نیست
کسانی هستند که هرچه محبت دارند فدای انسانی می کنند که لیاقتش را ندارد از همه تان ممنونم چقدر مهربانانه دوست داشتن را نثار دیگران می کنید تا باور کنیم آدمیت زنده بود گرچه آدم مرده بود
هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم
اینقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست ترس از گم شدن نیست
شاید آنها که از همه چیز فراریند برایشان افت کلاس است از دوستی بگویندمی گویند دوست داشتن دروغ است ولی می گویم عشق دروغی است شیرین که می خواهیم باور کنیم ولی دوستی نمیتواند دروغ باشد
هزاران بار از کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند ممنونم
|