تبليغاتX
شاعرانه ها
 
دست نوشته های یک کودک فهیم
   
   

داستان ها زیادند وشعرها وبسیار

پشت هر داستان کرور کرور حرف هست و پشت هر شعر آسمان آسمان ستاره

 

و پشت نوشته های من هزاران هزار حرف حساب!!!

حس میکنم دیگر رنگ آرامش را نمیبینم با یک حرف،با یک تهمت،باید مدت ها عذاب بکشم هرچند حرف ها اراجیفی بیش نیست از انسان هایی چاله گند دهان .

                                             ***************

و اما سلام دوستای عزیزترینم

ببخشید با گلایه شروع شد خوب دیگه یه بخش وبلاگم خصوصیه ، میخوام روش های آشنایی با یه خانوم روبگم پیشاپیش از دختر خانومای مهربونی که هیچ ربطی به این جریان ندارن عذر می خوام که منتظر نظرات اونام هستم.

 

1.در اولین قدم شما یه شماره اشتباه گرفتید یه خانوم محکم میگه اشتباه ولی خوب اگه ادامه بدید خیلیم بدش نمیادحالا مهم نیست اون اصفهان باشه وشما تهران.

2.میتونید اگه مغازه دارین روی مشتری های مغازه اقدام کنید دیده شده که ساز فروشی خیلی خوب جواب میده.

3.ماشاالله وبلاگ عشقولانه زدن کاری نداره که اون خانومم یه دونه داره و دیگه به راحتی مخشو میزنید البته در این مورد هم فاصله ها از بین میره واز شهر های دور ونزدیک خراب میشن تو اصفهان.

4.میتونید روی دوستای دوستاتون سرمایه گذاری کنید ازشون بخواید یه کیس خوب واستون پیدا کنن و اگه اصفهانید میتونید چهارتایی برید تریا آسمان جای هممون خالی خیلی بهشون خوش میگذره.

5.میتونید یه ماشین گرون سوار بشید وبرید کف شهرازنعمت های خدا استفاده کنید در این مورد اگه ماشین ندارید نرید چون میبینید خانوما میپرن بالای ماشینا و خوب اونجاتون میسوزه.

 

حالا تصوّرکنید کاملا اتفاقی این پنج مورد یه نفر باشن !!!وتازه بهتون بگه تو به چیت مینازی هیشکی لیاقت منو نداره بابا ای ول چه میکنه این خانوم من موندم دیگه ...
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

سلام دوستان عزیزم

از این که همیشه لطفتون شامل حال من بوده ممنونم

در حال حاظر فرصت کافی برای نوشتن از خودم ندارم لطفا به بزرگی خودتون ببخشید در حال حاظر ازپست های موقتم استفاده می کنم

دو راهب ذن که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."

 

 


 

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...


 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور