|
نسخه اصلی این دست نوشته را چند سال پیش نوشتم مرداد 85 بعد از فوت یکی از بهترین دوستام ، فقط توی فروم شب های طلایی نوشتمش وبعد ازدو سال توی یه سایت اتفاقی دیدمش با کلی تغییر!!! تعجب کردم رفتم سراغش و تصمیم گرفتم اینجا بنویسم مناسبت کوچکی هم با اتفاقات این چند وقته داره
دلم در حسرت یک دوست
دلم در حسرت یک دست
دلم درحسرت یک بی ریای ماندنی ، ماندست
مرا امشب به مهمانی دل های بهاری بر
مرا گاهی به جشن خانه عشاق مهمان کن
برایم ساقری از دوستی پر کن
دلم تنگ است
دلت سنگ است
ببین این شیشه با آن سنگ چه معصومانه یک رنگ است
نگارم باش
تو یارم باش
ببین این عشق در پیشت چه بی قدرو چه بی رنگ است
نمیدونم چرا پست قبل رو نوشتم اما دوستی گفت حرمت شاعرانه ها بیش از این بود به هر حال باید مینوشتم امیدوارم بازم شاعرانه ها رونق بگیره و برگرده به یکی دو سال پیش حداقل واسه من که مقدس ترین جای دنیاست.
|