|
داشت بارون میومد
آروم خندید و گفت میدونی بارون که میاد یاد چی میوفتم؟
میدونستم ولی دلم خواست باز یادم بیاره گفتم نه
گفت یاد شب تولدم که با هم رفتیم شام بیرون، اون موقع هنوز بهت میگفتم داداشی
خدایا چقدر این صحنه ها و صحبت هاش آشناست
یادم اومد اون شب شاید بهترین شب زندگیم بود بهش گفتم تو رو خدا نگو داداشی
گفت مگه بده اگه یه داداش داشتم از همه دنیا بیشتر دوسش داشتم
گفتم میگی داداشی تا از همه دنیا بیشتر دوسم داشته باشی؟
خندید بلند بلند
انگار این خنده رو دوباره دارم میبینم
گفتم زشت دارن نگاهمون میکنن
اخماش رفت تو هم و گفت توام که فقط بگو زشت این کارو نکن اون کارو بکن
دلم ریخت انگار یه بار دیگه از اخمش دلم ریخته بود
گفتم من جلوی مردم فوضول راحت نیستم
گفت میدونم تو فکر میکنی همه دشمنتن همه آدم بدن و تو یه گوسفند مهربون و معصوم میون این گرگایی
گفتم وقتی شروع میکنی به گیر دادن دیگه باید رفت
ولی راستی راستی بار دوم بود که میرفتم
وای خدایا چقدر هوا گرمه به زور چشممامو باز میکنم راستی راستی رفته...
چرا بابام بالای سرمه
چقدر مهربونه داره دست میکشه رو پیشونیم انگاری بغض کرده
وای تازه فهمیدم چرا صحنه ها تکراری بود 4 درجه تب داشتم و اینا کابوس دمای 41 درجس
کاش اون شب میذاشتم بگه داداشی
کاش میذاشتم بیشتر از همه دوستم داشته باشه
کاش میذاشتم بلند بلند بخنده
کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش
|