|
این روزها هرچه نداشته برایم تنهایی به یادگار گذاشته خیلی سخت است از متن جامعه از متن شادی و زندگی بیرونت بکشند و حبست کنند در دخمه ای با نام پادگان آنوقت صبح تا شب مغزت را پر کنند از ریا...از دروغ...و اگر مثل خودشان نشوی بهت میگویند فریب خورده... سعی میکنم خودم باشم میخوانم ومینویسم بعد از ظهر جمعه ای متفاوت پرواز کردم تا اوج........ تقدیم به شهدای همیشه سبز جنبش سبزمان... لطفا در انتشار این شعر به من کمک کنید وباز هم لطفا با ذکر نام نویسنده و آدرس وبلاگم....
باغبون تیشه به دست افتاد میون باغ و گفت خسته شد از هرچه که بود خسته شد از هرچه که هست
گل حرفشو مزمزه کرد برگ بغضشو زمزمه کرد کلاغ زشت ورو سیاه میون باغ همهمه کرد
اونجا توباغ درختی بود پیر شده بود و زخمی بود روی تموم پیکرش چین و چروک سختی بود
کلاغرو از دور که دید خنده زشتشو شنید یه کار عاقلونه کرد جوونارو کنار کشید
براشون از گذشته ها قشنگیهای باغه گفت از وحشت تبر زدن از حیله کلاغه گفت
به باغبون گفت با توام کلاغ زشت وبد سرشت چقد قسم براش آورد چقد آیه براش نوشت
تموم باغ یه رنگ شدن سبز شدنو قشنگ شدن پشت سر درخت پیر آماده واسه جنگ شدن
باغبون آخرش رسید با تموم کارگراش درخت و گل، پرنده ها فرقی نمیکردن براش
تبر زدو جلو دوید صدای تق و تق پیچید از توی آسمون گذشت تا به گوش همه رسید
هرکی که قصشو شنید غصه باغ ما رو خورد کلاغه به آرزوش رسید آبروی ایرانو برد
ریشه ما تو خاک باغ همیشه با طراوته این قتل عام گلدونا نهایت حقارته حسین
|