تبليغاتX
شاعرانه ها
 
دست نوشته های یک کودک فهیم
   
 

این روزها هرچه نداشته برایم تنهایی به یادگار گذاشته

خیلی سخت است از متن جامعه از متن شادی و زندگی بیرونت بکشند و حبست کنند در دخمه ای با نام پادگان آنوقت صبح تا شب مغزت را پر کنند از ریا...از دروغ...و اگر مثل خودشان نشوی بهت میگویند فریب خورده...

سعی میکنم خودم باشم

میخوانم ومینویسم

بعد از ظهر جمعه ای متفاوت پرواز کردم تا اوج........

تقدیم به شهدای  همیشه سبز جنبش سبزمان...

لطفا در انتشار این شعر به من کمک کنید وباز هم لطفا با ذکر نام نویسنده و آدرس وبلاگم....


باغبون تیشه به دست

افتاد میون باغ و گفت

خسته شد از هرچه که بود

خسته شد از هرچه که هست


گل حرفشو مزمزه کرد

برگ بغضشو زمزمه کرد

کلاغ زشت ورو سیاه

میون باغ همهمه کرد


اونجا توباغ درختی بود

پیر شده بود و زخمی بود

روی تموم پیکرش

چین و چروک سختی بود


کلاغرو از دور که دید

خنده زشتشو شنید

یه کار عاقلونه کرد

جوونارو کنار کشید


براشون از گذشته ها

قشنگیهای باغه گفت

از وحشت تبر زدن

از حیله کلاغه گفت


به باغبون گفت با توام

کلاغ زشت وبد سرشت

چقد قسم براش آورد

چقد آیه براش نوشت


تموم باغ یه رنگ شدن

سبز شدنو قشنگ شدن

پشت سر درخت پیر

آماده واسه جنگ شدن


باغبون آخرش رسید

با تموم کارگراش

درخت و گل، پرنده ها

فرقی نمیکردن براش


تبر زدو جلو دوید

صدای تق و تق پیچید

از توی آسمون گذشت

تا به گوش همه رسید


هرکی که قصشو شنید

غصه باغ ما رو خورد

کلاغه به آرزوش رسید

آبروی ایرانو برد


ریشه ما تو خاک باغ

همیشه با طراوته

این قتل عام گلدونا

نهایت حقارته                                     حسین

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

سردم شد چشم باز کردم هرچی دورو برمو نگاه کردم یادم نیومد کجام

 

یه لحظه به خودم اومدم یادم اومد اهوازم کیلومترها دورتر از خونه عادت

نداشتم شب زیر کولر گازی بخوابم تموم بدنمم درد میکرد

 

یادم افتاد وقتی خونه بودم خودمو لوس میکردم مامانم میومد پتو مینداخت

روم سارا آروم خودشو میکشوند زیر پتو ومیگفت دایی علی کوچولو رو واسم

میخونی؟دو سه کلمه که میخوندم بغض میکردو میگفت میخوام سرمو بزارم

به شونت.... چقدر دلم واسه همشون تنگ شده چقدر دلم واسه بابام تنگیده

میگفت شب زود بیا خونه ولی الآن دو هفتس ازش دورم توی ترمینال تا

میخواست بدرقم کنه اشک تو چشاش حلقه زد میخواست بغلم کنه رومو

کردم اونور که هیچ کدوم اشک همو نبینیم ..... دلم واسه مامانم تنگ شده تا

میوه پوست بگیره بیاد بزاره کنار دستم بعد غر بزنه چرا ظرفشو نیاوردی تو

آشپزخونه دلم هوای یاسر و فاطمه رو داره دلم میخواد با یاسر بشینم تو

اطاق کلی پچ پچ کنیم و بخندیم بعد بگه یه آهنگ توپ از پاکو یاد گرفتم یادم

بیار واست بزنم چقدر دلم واسه خودشو سازش تنگ شده... دلم هوای

آرمینو داره که شب بیاد پیشم روی یه تشک بخوابیم و تا صبح دردودل کنیم و

بخندیم به چیزایی که اصلا خنده دار نیست.....

 

 

همیشه سلامت باشین

عاشق همتونم

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  داشت بارون میومد

آروم خندید و گفت میدونی بارون که میاد یاد چی میوفتم؟

میدونستم ولی دلم خواست باز یادم بیاره گفتم نه

گفت یاد شب تولدم که با هم رفتیم شام بیرون، اون موقع هنوز بهت میگفتم داداشی

 

خدایا چقدر این صحنه ها و صحبت هاش آشناست

 

یادم اومد اون شب شاید بهترین شب زندگیم بود بهش گفتم تو رو خدا نگو داداشی

گفت مگه بده اگه یه داداش داشتم از همه دنیا بیشتر دوسش داشتم

گفتم میگی داداشی تا از همه دنیا بیشتر دوسم داشته باشی؟

خندید بلند بلند

 

انگار این خنده رو دوباره دارم میبینم

 

گفتم زشت دارن نگاهمون میکنن

اخماش رفت تو هم و گفت توام که فقط بگو زشت این کارو نکن اون کارو بکن

 

دلم ریخت انگار یه بار دیگه از اخمش دلم ریخته بود

 

 

گفتم من جلوی مردم فوضول راحت نیستم

گفت میدونم تو فکر میکنی همه دشمنتن همه آدم بدن و تو یه گوسفند مهربون و معصوم میون این گرگایی

گفتم وقتی شروع میکنی به گیر دادن دیگه باید رفت

 

ولی راستی راستی بار دوم بود که میرفتم

 

وای خدایا چقدر هوا گرمه به زور چشممامو باز میکنم راستی راستی رفته...

چرا بابام بالای سرمه

چقدر مهربونه داره دست میکشه رو پیشونیم انگاری بغض کرده

وای تازه فهمیدم چرا صحنه ها تکراری بود 4 درجه تب داشتم و اینا کابوس دمای 41 درجس

 

کاش اون شب میذاشتم بگه داداشی

کاش میذاشتم بیشتر از همه دوستم داشته باشه

کاش میذاشتم بلند بلند بخنده

کاش کاش کاش کاش کاش کاش کاش

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  تازه از حمام اومدم

فرصت خیلی خوبی بود برای فکر کردن به گذشته به آینده به موضوع پست جدید بلاگ وبه زندگی...

و به اینکه : ((آدمای خوب از یاد نمیرن از دل نمیرن از ذهن نمیرن ولی زودتر از اونی که فکرشو بکنی ازپیشت میرن))

 

 

عادت دارم آب رو با فشار بازکنم واز دردش لذت ببرم آب داغ شهوت و آب سرد غرور مخلوطش که کنی با فشار زیاد میشه اون چیزی که داره نابودمون میکنه ولی خوب یه جواریی واسه اطرافیان ماشده  رمز موفقیتشون

 

تو ناز میکنی من ناز میکشم

این منطق کیه

انگار پیش تو فرقی نمیکنه کی عاشق کیه

اما وقتی تو ناز کنی ومن ناز نکشم این میشه اون چیزی که من تازه پیداش کردم.

 

هرچی دورو برم رو نگاه میکنم میبینم آدمایی هستن که واقعا توی لحظه لحظشون شرافت موج میزنه توی برق نگاهشون رنگ میبازی وتوی حرارت عشقشون آب میشی،

از اون طرف آدمایی هستن که بویی از چیزی نبردن وتاحالا چیزی به نام مرد ندیدن اینقدر سرو صدا و ادعا دارن که جلوشون از خودت بدت میادمیگی اگه من آدمم پس اینا کین واگه اینا آدمم من کیم؟غافل از اینکه زندگی نکبتیشون بوی لجن میده وبا کمال پررویی پشت سرت میگن نگاش کن بجه مثبت سوسولو.

آدمایی که بعد ازکلی حرف زدن باهات بعد از اینکه هفته ها سرگرمشون کردی جلوی خودت از دوستشون میپرسن این اسمش چی بود؟ وبعد اگه توی خیابون ببینیشون نمیشناسنت یا اینطوری وانمود میکنن

 

به قول همیشه بهترین پ . ن (پانوشت):

گلایه میکنم تا عقده ای نشم

مینوسم تا دردم نگیره

وغر میزنم تا بفهمم هنوز این زندگی لعنتی ادامه داره
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  نسخه اصلی این دست نوشته را چند سال پیش نوشتم مرداد 85 بعد از فوت یکی از بهترین دوستام ، فقط توی فروم شب های طلایی نوشتمش وبعد ازدو سال توی یه سایت اتفاقی دیدمش با کلی تغییر!!! تعجب کردم رفتم سراغش و تصمیم گرفتم اینجا بنویسم مناسبت کوچکی هم با اتفاقات این چند وقته داره

 

دلم در حسرت یک دوست

دلم در حسرت یک دست

دلم درحسرت یک بی ریای ماندنی ، ماندست

  

مرا امشب به مهمانی دل های بهاری بر

مرا گاهی به جشن خانه عشاق مهمان کن

برایم ساقری از دوستی پر کن

 

دلم تنگ است

دلت سنگ است

ببین این شیشه با آن سنگ چه معصومانه یک رنگ است

 

نگارم باش

تو یارم باش

ببین این عشق در پیشت چه بی قدرو چه بی رنگ است

 

نمیدونم چرا پست قبل رو نوشتم اما دوستی گفت حرمت شاعرانه ها بیش از این بود به هر حال باید مینوشتم امیدوارم بازم شاعرانه ها رونق بگیره و برگرده به یکی دو سال پیش حداقل واسه من که مقدس ترین جای دنیاست.
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

داستان ها زیادند وشعرها وبسیار

پشت هر داستان کرور کرور حرف هست و پشت هر شعر آسمان آسمان ستاره

 

و پشت نوشته های من هزاران هزار حرف حساب!!!

حس میکنم دیگر رنگ آرامش را نمیبینم با یک حرف،با یک تهمت،باید مدت ها عذاب بکشم هرچند حرف ها اراجیفی بیش نیست از انسان هایی چاله گند دهان .

                                             ***************

و اما سلام دوستای عزیزترینم

ببخشید با گلایه شروع شد خوب دیگه یه بخش وبلاگم خصوصیه ، میخوام روش های آشنایی با یه خانوم روبگم پیشاپیش از دختر خانومای مهربونی که هیچ ربطی به این جریان ندارن عذر می خوام که منتظر نظرات اونام هستم.

 

1.در اولین قدم شما یه شماره اشتباه گرفتید یه خانوم محکم میگه اشتباه ولی خوب اگه ادامه بدید خیلیم بدش نمیادحالا مهم نیست اون اصفهان باشه وشما تهران.

2.میتونید اگه مغازه دارین روی مشتری های مغازه اقدام کنید دیده شده که ساز فروشی خیلی خوب جواب میده.

3.ماشاالله وبلاگ عشقولانه زدن کاری نداره که اون خانومم یه دونه داره و دیگه به راحتی مخشو میزنید البته در این مورد هم فاصله ها از بین میره واز شهر های دور ونزدیک خراب میشن تو اصفهان.

4.میتونید روی دوستای دوستاتون سرمایه گذاری کنید ازشون بخواید یه کیس خوب واستون پیدا کنن و اگه اصفهانید میتونید چهارتایی برید تریا آسمان جای هممون خالی خیلی بهشون خوش میگذره.

5.میتونید یه ماشین گرون سوار بشید وبرید کف شهرازنعمت های خدا استفاده کنید در این مورد اگه ماشین ندارید نرید چون میبینید خانوما میپرن بالای ماشینا و خوب اونجاتون میسوزه.

 

حالا تصوّرکنید کاملا اتفاقی این پنج مورد یه نفر باشن !!!وتازه بهتون بگه تو به چیت مینازی هیشکی لیاقت منو نداره بابا ای ول چه میکنه این خانوم من موندم دیگه ...
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

سلام دوستان عزیزم

از این که همیشه لطفتون شامل حال من بوده ممنونم

در حال حاظر فرصت کافی برای نوشتن از خودم ندارم لطفا به بزرگی خودتون ببخشید در حال حاظر ازپست های موقتم استفاده می کنم

دو راهب ذن که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.

راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."

 

 


 

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...


 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

تازه داشت همه چیز سرو سامان میگرفت که کویر با باران مرد...

 

اینقدر سرم شلوغ است که به نوشتن هم نمیرسم به زور سر خودم را گرم میکنم که شاید یک لحظه فقط یک لحظه فراموش کنم آنچه که فراموش شدنی نیست

 

کسانی هستند که هرچه محبت دارند فدای انسانی می کنند که لیاقتش را ندارد از همه تان ممنونم چقدر مهربانانه دوست داشتن را نثار دیگران می کنید تا باور کنیم آدمیت زنده بود گرچه آدم مرده بود

 

هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم

اینقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست ترس از گم شدن نیست

 

 

شاید آنها که از همه چیز فراریند برایشان افت کلاس است از دوستی بگویندمی گویند دوست داشتن دروغ است ولی می گویم عشق دروغی است شیرین که می خواهیم باور کنیم ولی دوستی نمیتواند دروغ باشد

 

هزاران بار از کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند ممنونم
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  به روزم باز با یه دست نوشته از خودم...

خودم خیلی دوستش دارم امیدوارم شمام همینطور

 

بگذار به تنهایی خود باز بخندم

بگذار که در روی همه خلق ببندم

باور بکنی یا نکنی قسمت من بود

بگذار بگویم که زقسمت گله مندم

 

یارب سببش چیست چرا بخت من این است

پایان همه عشق جهان شوم و چنین است

گویا تو هم ازعشق بسی خاطره داری

بگذر تو زعشاق که مردن به از این است

 

این رسم وفا نیست دهی بر سر بادم

دلتنگم و از بخت بدم دل به تو دادم

عاشق تر ازاینم نکن ای اطلسی من

هرگز نبرم یاد تو ازخاطر ویادم

 

حس میکنم یه اشکالی داره ولی نمیفهمم اگه چیزی هست لطفا بهم بگین

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

وقتی نگاهت باران را میزبانی می کند

برایت از دلتنگی آفتابگردان می گویم

آسمان دلم ابریست به دنبال خورشید می گردم

تو آرام می گویی: بادو باران و گیاهی که تویی بر لب جوی

و من فریاد می کشم:باید عاشق شد و ماند

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

و اکنون تو با مرگ رفته ای

 

و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هرنفس گامی به تو نزدیک تر می شوم و....

 

این است زندگی من (از دست نوشته های دکتر شریعتی)

 

۲۹خرداد ۱۳۵۶....

 

یاد این روز خیلی چیزها را زنده می کند

 

خیلی ها تنشان با شنیدن اسم دکتر می لرزد وچشمانشان خیس می شود

 

میتوان گفت اولین کسی بود که فهمید مردم آزادی میخواهند نه جمهوری اسلامی

 

از عشق و آزادی می نوشت شعر میگفت و همه را به پیشکش دل های نورانی میکرد

 

شاید سال ها باید بگذرد تا ....

 

با یک روز تاخیر....خدایش بیامرزد

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

باید سلام کنم؟

 

خیلی خوب سلام میدانم گاهی گذرت به اینجا میوفتد البته اگر برق داشته باشید!!!

 

میدانم گاهی به من فکر میکنی حالا بگذریم که نان دارید یا نه

 

چای میخورید یا نه

 

تاید، راستی مواد شوینده دارید یا نه

 

نمیدانم دوستم داری یا نه؟

 

یا اصلاَ این دولت مردمی!! رمقی برای دوست داشتن برایت گذاشته است یا نه؟

 

واقعاَ نمیدانم در ذهنت چه میگذرد؟

 

عجب اوضاعی شده ماهم که سرمان به عشق و عاشقیمان گرم است

 

دل میبندیم عاشق میشویم بعد هم که به هم میخورد زانوی غم بغل میکنیم که:

 

ای وای افسرده ام ، شکست عشقی خوردم!!!

 

فرشته بود

 

بهتر از او ندیده بودم اما شاید بود، من چشمانم را بسته بودم

 

شاید عاشق بودم حرف نمیزدم من مرد عمل بودم اما غافل از اینکه

 

(( این روزها فقط با حرف ودروغ باید سر مردم را شیره مالید ))

 

کاش امروز بود

 

کاش شیره مالیدن بلد بودم

 

نه اینجوری بهتر بود بگذار پیش خودشان هر فکری بکنند

 

 

بگذار با خودشان بگویند ما هم روزی عاشق بودیم و به عشقمان پابندیم

 

بگذار اینقدر به هم دروغ بگویند که دماغشان مثل پینوکیو شود ؟ بدبخت کوچک بود او هم وقتی بزرگ شد دروغ نگفت و آدم شد اما ما کی آدم میشویم ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

هنوز باورم نمیشود خدای اطلسی ها با من باشد اما بارها و بارها حضورش را حس کردم درست زمانی که بودنش را میطلبیدم

 

چشم در چشم ترم میدوزی ومرا سخت در آغوش عطش میفشری....

 

کاش میدانستم از که برایم میگویی

 

کاش میدانستم حرمت دست مرا به کدامین گناهم نگاه نداشتی

 

  کاش....

             

                 کاش........

                          

                                    کاش.............

 

باز هم به خاطر تاخیر عفوم کنید


دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

آسمان که ابریست من به دنبال چه میگردم

 

هوای دل که بارانیست پس چترم کو؟

 

30فروردین ....سالهاست که فکر میکنم این روز مهم است یا نه...باید شاد باشم یا غمگین....

 

دلم میخواهد بارها به عقب برگردم و باز متولد شوم

 

این چه زجریست که باید کشید؟زندگی کنیم تا ناظر مرگ آرزو باشیم؟

 

یک سال دیگر هم گذشت ازنوروز هم بدتر...اکنون 21 ساله ام...

 

در گوشم میخوانند تولد ، تولد ،

 

از صدایشان چندشم میشود به اتاقم می آیم وشادیم !!!!! را با محسن نامجو تقسیم میکنم هدیه ای از بهترین شاید هدیه تولدم:

 

 

چندتا موی دیگت سفید شد ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عزاست،بریدی از اساس...

غوز پشتت بیشتر شد شونه هات افتاده تر

پیرامونت رو ببین بادقت میسوزن خشک و تر

 

 

وای اینجا هم صدای خوشحالی و خندهشان می آید....

 

برای چه شادند من که حال و روزم این است....

 

تولدت مبارک ماشالله واسه خودت مردی شدی وقتشه بابات یه فکری برات بکنه...
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  هوا هوای عید است...

دلم پر میزند تا شیراز تا کاشان....

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی....

فکر فروردین خاطرات زیادی را برایم زنده میکند....

شب عید مرا در دعایتان یاد کنید همیشه نیازمندتانم گویی بی چیز ترینم وشما بهترینید....

 

درباره ريشه های نوروز در آثار فارسی روايت های گوناگونی آمده است. شاعران و نويسندگان سده های چهارم و پنجم هجری بويژه در دوره غزنوی از پيدايی نوروز در زمان پادشاهی جمشيد جم ياد می کنند. شعر فردوسی در شاهنامه از همه گوياتر است:

به نوروز نو شاه گيتی فروز
بر آن تخت بنشست فيروز روز

بزرگان به شادی بياراستند
می و رود و رامشگران خواستند

اما محمد جرير طبری در تاريخ معروف خود ضمن تأکيد بر آنکه اين آيين از دوره پادشاهی جمشيد به يادگار مانده، نوروز را سر آغاز دادگری جمشيد دانسته است. « جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بنشستم به مظالم، شما نزد من باشيد تا هرچه در او داد و عدل باشد بنماييد، تا من آن کنم، و آن روز که به مظالم نشست روز هرمز ( ۱ ) بود از ماه فروردين. پس آن روز رسم کردند.»

ابوريحان بيرونی نيز در "آثارالباقيه" نوروز را از روزگار جمشيد بر می شمارد اما می گويد نوروز از آن روزی آغاز شد که جمشيد به آسمان پرواز کرد. « چون جمشيد برای خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای ديدن اين امر در شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و برای يادبود آن روز در تاب می نشينند و تاب می خورند ».

 سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکی آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز و ربعی از شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت [ آن را ] نوروز نام نهاد و جشن و آيين آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند ».

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

دوست عزیز نظرات تو تا همیشه در دیرین کده ام خواهد ماند ، تو را به دست عزیز ترین سپردم هر چند مدتها بود از یادم رفته بودی ولی حال مهر تاییدی بودی بر فارغ شدنمان

 

من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو

هرکسی میخواهد وارد خانه پر مهرو صفامان گردد

شرط وارد گشتن شستو شوی دلهاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاست

بر در خانه گلی میکوبم

تا بدانند همه خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست...

 

از تو هم ممنونم همیشه مهربان دلگیر!!!!

هر چند سخت است تو را به چیزی متهم کنند که باعثش نیستی و سخت است به نامی بخوانندت که لایقش نیستی اما از بودنت و دلنگرانیت هزاران بار ممنونم
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

 

 

  این پست به دلایل شخصی حذف شد

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

درست 5 دقیقه پیش ساعت 12 بار نواخت ...

  یعنی یک روز دیگر هم تمام شد؟

      یعنی یک شب دیگر هم به نیمه سید؟

 

و من ماندم تنهای تنها بدون حتی یک دوست که بتوانم به او وابسته باشم

 

بدون حتی عزیزی که بتوانم به او دلبسته مانم

 

گاه گاهی به تارنمایم  سری میزنم

 

گاه گاهی دو خط شعر مینویسم که دنیای کوچک من است

 

وهر از گاهی به گذشته ام سری میزنم آنجا کسی مرا نمیشناسد شاید اینگونه وانمود میکنند

 

اما من همه را نیک به خاطر می آورم و باز دلسرد میشوم

مخصوصا تو را یادم هست ...

 

دست نوشته ام را در خلوت برای تو میخوانم میشنویش؟

 

 

ببین من خوب یادم نیست تو یادت هست من اونشب بت چیا گفتم؟

ولی اینجاش رو یادم هست تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

تو رفتی من همون شب فهمیدم مردم توی اون کوچه پژمردم

نمیدونم چرا هر چی از احساسم برات گفتم تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

بهت گفتم ولی دوستت دارم از هر کسی بیشتر

خلاصه هرچی از عشقم برات گفتم تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

تو تنهارفتی اما من تموم روزاوشب هامو با یاد تو سر کردم

نمیدونی چقد خندت شیرین بودوقتی خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

گذشت اون روزا و کم کم من عادت کردم و رفتی تو از یادم

وحتی اون شب آخر رو یادم رفت که تو خندیدی و گفتی که همه حرفام رو بت گفتم

 

تا اینکه باز برگشتی و گفتی که پشیمونی دیگه جز من پیش هیچ کس نمیمونی

ولی هیچی دیگه یادم نبود از عشق منم خندیدمو گفتم همه حرفام رو بت گفتم
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

  سلام

   دیگه تاخیرام همیشگی شده ببخشید دیگه درگیر کنکورم آپم با یه شعر از شهیار قنبری

   ( برای تو که بهترینی ومن که تنهاترینم...)

 دوستم داشته باش

                         دوستم داشته باش

 بادها دلتنگ اند

                  دستها بيهوده

                                       چشم ها بي رنگ اند

 دوستم داشته باش
 

                   شهرها مي لرزند
 

                                        برگها مي سوزند

                                                                   يادها مي گندند

  باز شو تا پرواز

               سبزشو از آواز

                                آشتي كن با رنگ

                                                    ‌عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش
                

                       سيبها خشكيده

                                            ياسها پوسيده

                                                              شيرهم ترسيده

  دوستم داشته باش

                        عطرها در راه اند

                                            دوستت دارم ها آه چه كوتاه اند...

 دوستت خواهم داشت

                      بيشتراز باران

                                   گرم تراز لبخند

                                                    داغ چون تابستان

 دوستت خواهم داشت

               شادترخواهم شد

                                 ناب تر روشن تر بارور خواهم شد

 دوستم داشته باش

                      برگ را باور كن

                                        ‌آفتابي تر شو

                                                         باغ را از بركن

 دوستم داشته باش

                 عطرها در راه اند

                                       دوستت دارم ها آه چه كوتاه اند...

 خواب ديدم در خواب

                    آب آبي تر بود

                                    روز پرسوز نبود

                                                             زخم شرم آوربود

 خواب ديدم درتو
 

               رود ازتب مي سوخت

                                 نورگيسو مي بافت

                                                        باغچه گل مي دوخت

دوستم داشته باش عطرها در راه انددوستت دارم ها آه چه كوتاه اند.................

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

بازم سلام این مطلب جدید متن یه شعره با صدای فریدون آسرایی خود شعر رو میتونید از لینک پایین دانلود کنید با پسوند OGG هستش که با برنامه های jetaudio,winamp,... میتونید بازش کنید

وقتی بارون میزنه(دانلود)

چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون
منو می بینی و ویرون نمیشی
دل دیوونه خرابم می کنی
چرا مثل قدیما خون نمیشی
سر به صحرا میذاری
منو تنها می ذاری
لاله باغ کدوم گمشده ای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
ای وای
چرا بین گلها پنهون نمیشی
وقتی بارون میزنه
وقتی بارون میزنه
شاخه هامو میشکنه
دل تنها چرا تو مثل گنجیشکها پریشون نمیشی
منو می بینی و حیرون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم با کی بگم راز تو رو
داری آتیش میگیری خون نمیشی
من که هر شب تا سحر قصه ی عشقو تو گوشت می خونم
واسم افسانه یی و افسون نمیشی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدمها
دل زخمی لاله ی دشت بلا
نکنه غصه ی لیلی رو داری
واسه این قصه ها مجنون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
چی بگم ابری و بارون نمیشی
درد و می فهمی و درمون نمیشی
  

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

سلام سلام سلام بازم به روزم با یه دست نوشته از خودم تقدیم به یه دوست خوب به خاطر موفقیتش(برای تو که هیچ کس لیاقت پاکی ومحبت تو رونداره)امیدوارم همیشه خوش باشی.                                                     

  با بهترین آرزوها برای شما که بهترینید.

    تو به من مینگری

        من که عشق تو و جانم به هم آمیخته اند

                و به من میگویی که چقدرتنهایی

                          ودر این عشق خیالی پی یک رویایی

 

   من به تو مینگرم

         به تو که مهر ز سرچشمه جانت جاریست

                  وبه خود میگویم

                      که از اعماق شب تیره من

                        تا غم وخلوت و تنهایی تو راه درازی باقیست

 

     باز در فکر تو بودم امشب که مرا خواب ربود

           خواب هم خواب تو بود

                هرکجا شعر از عشق وگل ویاری دیدم

                       گوییا آن شاعر

                          از صفای تو و بهرتوچنین شعر سرود
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

نمیدونم چرا همیشه غصه دارم نمیدونم چرا دیگه خوشیا به دلم نمیچسبه همش دنبال بهونه میگردم به اینو اون بپرم تا حالا شده داغون داغون باشین؟

بعد تازه هی بگین این خدایی که از مهربونیش حرف میزنن کو؟

دیروز سال گرد یکی از بهترین دوستام بودکسی که وقتی مرد فقط 20 سالش بود نمیدونم تا حالا زجه زدن مادریو دیدین که جوون رعناشو از دست داده باشه جوونی که هیچی کم نداشت اونوقته که واقعا به وجود خدایی که اینقدر ازش حرف میزنن شک میکنین. چند وقت پیش یکی ازم پرسید تا حالا شده تو خیابون را بری و گریه کنی سه مورد یادم اومدکه یکیش روزی بود که خبر فوت پدرام رو بهم دادن یادم نمیره یکی از بچه ها اومد دنبالم کلی منو برد بیرون آخر سرم رفتیم کوه اون بالا بهم گفت شاید از بالای کوه تا پایین نیم ساعت راه بود و من یه بند گریه میکردم . مریم خانوم اگه اینو خوندی بدون که فقط عزیز ترین کس تو نبود منم خیلی چیزا رو ار دست دادم و دیروز بعد یکسال دوباره همه چی تازه شد و راستی وقتی اون مادر داشت گریه میکرد خدا کجا بود؟یعنی داشت میدید؟یعنی اونم دلش میسوزه؟

به پیشنهاد یکی از دوستان کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو خوندم خیلی تاثیر مثبت داشت حتما بخونیدش یه جای کتاب به نقل از کسی به نام دکتر پارسا که توی داستان یه استاد فیزیک که خودکشی کرده این شعر رو آورده:

  دل يکي آتيش گرفته 
  توی یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها
  دل یکی اتیش گرفته
  از روی بام که نیگا کنید
  از تو پنجره یکی از همین خونه ها، آتیش میریزه بیرون
  دل یکی اتیش گرفته، یکی دلتنگه
  توی یکی از همین خونه ها ، همین نزدیکی ها
  دل یکی آتیش گرفته
  یه چیکه ... آب ...

خیلی عامیانست اما من خیلی ازش خوشم اومد دست آخر هم یه جمله قشنگ از گوته:

 «اگر ثروتمند نيستي مهم نيست، بسياري از مردم ثروتمند نيستند»، «اگر سالم نيستي، هستند افرادي که با معلوليت و بيماري زندگي مي کنند»، «اگر زيبا نيستي برخورد درست با زشتي هم وجود دارد»، «اگر جوان نيستي، همه با چهره پيري مواجه مي شوند»، «اگر تحصيلات عالي نداري با کمي سواد هم مي توان زندگي کرد»، «اگر قدرت سياسي و مقام نداري، مشاغل مهم متعلق به معدودي انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداري»، برو بمير که هيچ نداري

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

 با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من... من بچه بودم اونم بچه بود ... سرمو بالا کردم سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم و

 ـ گفت: دوستیم؟

ـ گفتم : دوست دوست...

ـ گفت: تا کجا؟

ـ گفتم: دوستی که تا نداره...

ـ گفت: تا مرگ...

 خندیدم و

ـ گفتم: من که گفتم تا نداره!!...

ـ گفت: باشه تا پس از مرگ ...

ـ گفتم :نه نه نه نه تا نداره .....

ـ گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم؟

 خندیدم و

ـ گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بزار ... اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم...

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی  بدون تا رونمی فهمید...

ـگفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم ...

ـ گفتم: باشه تو بزار...

ـ گفت: شکلات هر بار که همدیگر رو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ... باشه؟

ـ گفتم :باشه...

هر بار یه شکلات میزاشتم تودستش اونم یه شکلات تو دست من .. باز همدیگر رو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم... دوست دوست ... من تندی شکلاتم رو باز میکردم میذاشتم تو دهنم و تندوتند میمکیدم...

ـ میگفت :شکمو... تو دوست شکموی منی ..

و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ...

ـ میگفتم :بخورش !!..

ـ میگفت: تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه ...

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش رو نمی خورد  من همش رو خورده بودم ..

ـ گفتم: اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرما چی کار می کنی؟

ـ گفت: مواظبشون هستم  گفت میخوام شکلات هامو نگه دارم تا وقتی که دوستیم

 و من شکلاتمو میذاشتم تو دهنم و

ـ میگفتم : نه نه نه ... تا نه... دوستی که تا نداره ....

۱ سال... ۲سال... ۴ سال... ۷ سال ...۱۰ سال... ۲۰سالش شده  اون بزرگ شده  منم بزرگ شدم من همه ی شکلاتامو خورده بودم و اون همه ی شکلاتاش رو نگه داشته اون اومده امشب تا خدا خافظی کنه میخواد بره بره اون دور دورا میگه میرم اما زود بر میگردم من که میدونم میره و بر نمیگرده  یادش رفت شکلات به من بده  من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم کف اون دستش اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش رفته بود  دیگه صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتارو خورد ...  خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستیه اون تا داره  مثل همیشه خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومش رو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلات چی کار میکنه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

سلام جماعت اینترنتی

بازم آپ کردم اما بازم دیر شرمنده میکنید اینقدر سر میزنید و کامنت میزارید!!!!!

نمیدونم چرا چند وقتیه وبلاگم واسه خودمم جذابیتی نداره چه برسه به شما اما حالا فعلا اینو بخونید مال کتاب خاطرات یک مغ (سفر به دشت ستارگان) کویلو...

از میان تمامی راه هایی که برای آسیب رساندن به خود مان یافته ایم بدترین آنها راه عشق است .همواره رنج میبریم که کسی مارا دوست ندارد یا کسی ما را ترک کرده یا کسی نمی خواهد ما را ترک کند .اگر تنهاییم به خاطر آن است که هیچ کس ما را نمی خواهد و اگر ازدواج کرده ایم زندگی زناشویی را به بردگی تبدیل میکنیم .

                  

بارالها !رحم کن بر آنان که خود را بنده میکنند به بند های ابریشمین عشق و سروران دیگران میدانند .که حسد میورزند وخویش را زهرآگین میکنند و شکنجه میدهند .چون در نمیابند که عشق همچون هر چیزی ُ همچون باد دگرگون میشود .واما باز بیشتر بر آنها رحم فرما که از هراس عشق میمیرند و عشق را به نام عشقی برتر که نمی شناسند پس میزنند.چون اینان قانون ترا نمیدانند که:(هر کس از آبی بنوشد که من به او میدهم هرگز تشنه نخواهد شد.)

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

  سلام

  بازم ببخشید به خاطر تاخیر تقریبا یک ماهم از تمام شما دوستای خوبم که تو این مدت بهم سرزدید ممنونم

   امیدوارم بتونم جبران کنم و اما آپم با دو تا شعر از خودم:

 

 تو مرا اشک مرا هیچ به خاطر داری؟

    من تو را خنده بی روح تو را خوب به خاطر دارم

         گاه و بی گاه لب پنجره خاطره ام می آیی

               و من از فکر و خیالت سر مست

                         چشم در چشم ترت میدوزم وتورا سخت در آغوش عطش میفشرم

   ولی افسوس که من بیهوده

            کوچه باغی محبوب تو را میپویم

                                 کوچه ها بن بست اند

                               بی سبب از پی برگشتن تو میکوشم

 

 


 

    هنوز هم تو بهترین بهانه ای

      به شوق هر تبسمت دلم هزار پاره می شود

            هنوز هم تو بهترین خیال عاشقانه ای

              مرا ببین شکسته ام دگر از عشق خسته ام

                  هنوز هم تجسم قشنگ کودکانه ای

                        دلم از این و آن گرفت

                             به خواندن ترانه ای مرا دوباره شاد کن

                                  هنوز هم تو بهترین ترانه ای....

 

 

  شعر اول رو 5/3/86 نوشتم و شعر دوم رو 12/3/86 خیلی جالبه الان که نگاه می کنم هر دوتاش شب     امتحانام بوده و هر دو تاش رو توی جزوه هام نوشتم

 

 تقدیم به دوستای با ارزش  و مهربونی مثل شما

                                    

                                                                                دوستتون دارم شاد باشیدودل کوک

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   نمیدونم تا حالا سیاسی ننوشته بودم اما چیزی دیدم که از آدم بودن خودم خسته شدم

 اولین عکس رو تو وبلاگ سعید دیدم بعد توی سایت کانون زنان ایران...

  دیدم شعر نوشتن دیگه فایده نداره تا کی خودمو پشت شاعرانه ها قایم کنم و چشمامو ببندم

درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران

 كانون زنان ايراني :تذكر ماموران نيروي انتظامي به دختران جوان در مورد بدحجابي باعث درگيري در ميدان هفت تير تهران شد.

يكشنبه صبح و عصر در پي اجراي طرح مبارزه با بدحجابي تعدادي از ماموران وي‍ژه اين طرح با دختران جوان درگير شدند. به گفته شاهدان عيني، ماموران سعي در دستگيري و بازداشت اين زنان داشتند و با مقاومت آنان چند تن از مردان حاضر در ميدان هفت تير نيز با ماموران به بحث پرداختند.

يكي از مغازه داران ميدان هفت تير در اين باره گفت: "ماموران زن به سه دختر25 تا 30 ساله در باره حجابشان تذكر دادند، اما اين تذكر با لحن تندي انجام گرفت كه باعث برانگيختن واكنش آنها شد.
يك پليس زن سعي داشت با كشيدن دست يكي از دختران سعي در سوار كردن او به ماشين داشته باشد، اما او حاضر به سوار شدن نبود. مامور مرد هم با پاي خود به ساق پاي زن جوان زد. اين ماجرا باعث دخالت مردم شد. اين سه زن سرانجام توسط حاضران در ميدان هفت تير از صحنه خارج شدند و با يك ماشين سمند از صحنه دور شدند."

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

چند سخن زيبا از بزرگان عالم درباره عشق بخونيد تا متوجه بشيد عشق يعني چه؟البته اگر عاشق نشديد اگر شديد که بماند خوش به حالتان. !!!

پيوند عشق واقعي حتي با مرگ گسيخته نميشود چه برسد به دوري (ولتر)

کسي که عشق ميکارد اشک درو ميکند(پلين)

کسي آمدن عشق را نميبيند اما از رفتنش همه خبردار ميشوند(دولسيون)

عشق تنها مرضي است که بيمار از آن لذت ميبرد(افلاطون)

هيچ شکنجه اي شديدتر از اين نيست که نه عاشق کسي بشوي و نه کسي عاشقت بشود(کامل موکليير)

عشق اجازه نميدهد هيچ عيبي را ببينيم(ارسطو)

عشق فقط يکي است اما دوستي ميتواند هزاران چشمه داشته باشد(گوته)

شور عشق و عاشقي آفت آسايش و آرامش خيال است ولي اگر عشق در عالم نبود هنر و زيبايي هم نبود عشق است که بشر را از خاکستر نشيني رهايي بخشيده و زيبايي را به زندگي او داده است(آناتول فرانس)

همه چيز نميتواند بر عشق حکومت کند و اين عشق است که بر همه چيز حکومت ميکند(لافونتن)

نياز انسان به عشق مانند نياز موجودات زنده است به آفتاب(آلفونس دوده)

کينه را کينه به پايان نميرساند بلکه عشق کينه را به فنا مي کشاند(بودا)

عشق آتش است اگر نباشد خانه سرد و تاريک است اما اگر بدون کنترل باشد خانه را ميسوزاند(تن)

عشق معمار عالم است(هريه)

عشق عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است(شکسپير)

من به تمام خوشبختي هاي ممکن در زندگي ام رسيده ام زيرا توانسته ام عاشق بشوم(ويليام شکسپير)

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

چه گویم ؟ چه گویم ز غم ها که دوش
من و آسمان هر دو ، شب داشتیم

به امید مردن به پای سحر
من و تیره شب ، جان به لب داشتیم

من و آسمان ، هر دو ، شب داشتیم
مرادل ، سیاه و ورا چهره تار

ورا دیده ی اختران ، سوی راه
مرا اختر دیدگان ،‌ اشکبار

شب تیره را دشت ، تاریک بود
 مرا تیرگی بود ، در جان خویش

من از دوری ماه بی مهر خود
شب از دوری مهر تابان خویش

شب تیره را روز روشن رسید
 مرا تیرگی همچنان باز ماند

کتاب شب تیره پایان گرفت
مراداستان در سر آغاز ماند

 

                                             سیمین بهبهانی 

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

  این شعر مال خودمه شعر اصلی مال نیماست که میزارم بعد از این شعر:
  تقدیم به یه دوست خوب که هیچ کس لیاقت پاکی ومحبتش رو نداره
  (برای تو که هر روزت جمعه است : م)



  تو را من چشم در راهم

      نه در آن دم که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

            از آن لحظه که در شرق جهان خورشید برخیزد

  در آن ظهری که هر کس سوی ماه مهربان خویش دارد شوق

      در آن تاریکی شبهای ظلمانی

               که هر عاشق به چشمان پر از احساس معشوقش نظر دوزد

  تو را من چشم در راهم

      نمیدانم تو را یادی ز من می آیدت یا نه

         که نیما خوب می گوید:

                            گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

                                     تو را من چشم در راهم
                                     تو را من چشم در راهم


 اینم شعر نیما:

 ترا من چشم در راهم
 شباهنگام که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
 وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
 ترا من چشم در راهم.

 شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
 در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
 گرم یاد آوری یا نه
 من از یادت نمی کاهم
 ترا من چشم در راهم

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

سلام جماعت اینتر نتی

 

دوباره دلم گرفت اومدم باز از خودم بنویسمم مجبور نیستین بخونین

 

(آره با تو ام هستم میدونم سر میزنی اگه خوندی باید نظرتو بهم بگی)

 

تا حالا شده به خاطر اشتباهت مهم ترین چیز زندگیتو از دست بدی؟

 

گاهی وقتا یه جمله آدمی که خیلی عزیزه رو ازت میگیره ...

 

اما خوب بازی سرنوشت دست ما نیست هیچ وقت هیچ چیز اونطوری نمیشه که ما میخوایم

 

همیشه یه جای کار می لنگه

 

روزه بدی بود از صبح تا شب مشکل به این حرفه قدیمیا رسیدم که میگن:سپلشت آیدو زن زایدو مهمان عزیز آید(مال داهات خودمونه شاید نشنیده باشین آخه ما مال داهاتیم چرا میخندی؟)  

 

آخرسر زنگید منم طبق معمول گیر دادم که تا حالا کجا بودیو چرا دیر به دیر میزنگی و چرا اون روز ول کردی رفتی...(یا بهونه میگیرم یا غر میزنم یا نصیحت می کنم)

 

یه چیزی گفت منم یه چیز خیلی بد تر گفتمو......تموم همه چیز تموم......

 

شاید دنبال بهونه بود نمیدونم

شاید از خداش بود بازم نمیدونم

هر چی هست خیالش راحته که به خاطر حرف من بوده اما منم خیالم راحته؟؟

بابا به خدا همه سعیمو کردم که کسی ازم دلگیر نباشه

FORGIVE MEپس  

 

یه دوست خوب می گفت آدم کسی رو که باهاش خندیده ممکن فراموش کنه اما کسی رو که باهاش گریه کرده فراموش نمی کنه افشینم مرسی که دو شب منو تحمل کردی هیچ وقت این دو شبی که باهم گریه کردیم فراموش نمی کنم

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

نگاه کن به درخت
  هزار شاخه، چو آغوش  باز کرده به شوق 
              که آسمان را، مانند جان به برگیرد.
 
ولی دریغ  که ابراز عشق را، با او
    به صد هزار زبانش که هست، نتواند.
             خموش می‌ماند.
 
نگاه کن به پرنده، که با هزار سرود
    به روی شاخه، لب بام
                  با هزار سرود
برای دوست
 برای آنکه نگاهش به اوست می‌خواند.
  

 به رود مست نگه کن که عاشق دریاست
         به شوق آن‌که کند راز خود به او ابراز
              به عشق آن‌که به آن بیکران بپیوندد
                 چگونه نعره‌زنان، مست، پیش می‌راند.
 
به من نگاه کن ای جان، چگونه، در همه حال
صبورتر از درخت گشوده دست به سویت، ز عشق سرشارم
 
پرنده‌وار به هر جا، به صد هزار سرود
    ترانه‌خوان توام، با تو گرم گفتارم
 
به سوی کوی تو، دریای من! روان چون رود
    نفس زنان همه در آرزوی دیدارم
 
دگر چگونه بگویم که دوستت دارم
    اگر تو نیز ندانی، خدای می‌داند

                                برگرفته از سایت شیدایان

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

آمد از ره فصل زیبای بهار نوبهاران خنده زد بر سبزه زار

پیک نوروزی رسید از آسمان ازسفر آمد پرستو نغمه خوان

 

باز شد چشمه بنفشه بر بهارزردو نیلی در کنارچشمه سار

بخت اگر خواب است بیدارش کنید عاشقانه باز دیدارش کنید

 

 

آمده نوروز در ایران زمین خاک ما شد رشک فردوس بیرین

بوی نارنج و ترنج و عطر بید می توان از تربت حافظ شنید

 

باز شد چشم بهاران بر خزرشد صدف ها خانه در و گوهر

دشت ارژن باز هم بیدار شد از شقایق دامنش گلنار شد

 

قاصدک آمد که مهمان آمده بوی نرگس های ایران آمده

خاک من ای قبله گاه عاشقان نوبهارانت همیشه جاودان

 

رود هایت پر خروش بی قرار کوه هایت سر بلندو استوار

بند بند ما همه از خاک توست تارو پود ما ز خاک پاک توست

 

آمده نوروز در ایران زمین خاک ما شد رشک فردوس بیرین

بوی نارنج و ترنج و عطر بید می توان از تربت حافظ شنید

 

بوی پاک عاشقی در جان ماست ریشه این عشق در ایران ماست

هموطن نوروز تو پیروز باد ای وطن هر روز تو نو روز باد

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  شلدون الن سیلوراستاین-شاعر-نویسنده-کاریکاتوریست-اهنگسازوخواننده ی امریکایی در25سپتامبر1930درشیکاگوبه دنیاامدودردهم ماه می سال1999براثرحمله قلبی دراتاق خوابش درگذشت.
اویک دخترویک پسرداشت:دخترش شوشانادریازده سالگی ازدنیارفت.شوشانادرزبان عبری یعنی گل رز.سیلوراستاین کتاب نوری دراتاقک زیرشیروانی رابه اوتقدیم کرده است.پسرش ماتیوکه به هنگام فوت پدردوازده سال داشت وارث بیست میلیون دلاردارایی پدرش شد.
شل پس ازفراغت ازتحصیل دردبیرستان روزولت وارددانشگاه ناوی پایرشدوبه تحصیل دررشته هنرپرداخت.ولی پس ازیک سال ازان دانشگاه اخراج شد.
بعدبه دانشگاه شیکاگورفت ودررشته هنرهای زیباتحصیل کردوپس ازان برای تحصیل دررشته ی زبان انگتیسی دردانشگاه روزولت نام نویسی کرد.
پس ازسه سال به اجباربه سربازی رفت ودیگربه روزولت بازنگشت.می گفت ازاین که به دانشگاه رفته پشیمان است(می توانستم دنیاراببینم ولی وقتم رادردانشگاه روزولت تلف کردم)
شل درسپتامبر1953درلباس سربازی به ارتش امریکاملحق شد.اورانخست به ژاپن وسپس به کره منتقل کردند.دردوران سربازی به شعروکاریکاتورروی آورد.سربازوظیفه شناسی نبودواغلب باافسران مافوقش درگیرمی شد.
مهمترین کتاب های سیلوراستاین که به فارسی نیز ترجمه شده عبارتنداز:
لافکادیو(شیری که جواب گلوله راباگلوله داد)/-درخت بخشنده/جایی که پیاده روتمام می شود/نوری دراتاقک زیرشیروانی/بالاافتادن/یک زرافه ونصفی/درجستجوی قطعه گمشده/اشنایی قطعه گمشده بادایره بزرگ/کتاب الفبای عموشلبی/راهنمای پیشاهنگی عموشلبی/باغ وحش عموشلبی/وکسی یک کرگدن ارزون نمی خواد؟

 

اینم یه شعر قشنگ از شل:اسمش هست بالاخره میمیری

 

خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی
از خودت مراقبت می کنی.
نیازهایت را برآورده می کنی.
خوب گوش می دی یا می خونی، درباره ی رژیم غذایی،
تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن،
همین طور خریدن وسایلی که می گن به دردِ ورزش می خوره.
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتی که آسیب ببینی.

صابون هایی که تن را تمیز می کنن.
افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن.
مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن.
اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات.
زدن آمپولای ایمنی.[واکسن ها]
و خوردن قرصای نیروزا.
اما یادت باشه که بعد از همه ی اینها
بالاخره قصه به پایان می رسه...
میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری.
دور مواد را خط بکشی، اما آخر می میری.
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،
و در سلامت کامل باشی، اما باز می میری.
میگساری هم که نکنی، باز می میری.

دور کارهای خلاف را خط بکشی، باز می میری.
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،
باز می میری، آخرش می میری.
بالاخره می میری،دست آخر می میری.
آخرش می میری.

می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،
اما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری.
توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز می میری.
از نیکوتین فاصله بگیری، باز می میری.
می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هایت آب بشه،
خوش تیپ تر و تودل برو تر می شی، اما باز می میری.
حمام آفتاب هم که نگیری، باز می میری.

می تونی اون بالا، تو آسمون، پی ِ بشقاب پرنده بگردی
شاید اونا تو رو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری.

بالاخره می میری، در نهایت می میری.
آخر، یک زمانی، می میری.
با کفش های ریبوک و نایك و آدیداس
می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری.

دارو های نیرو بخش هم که بخوری، بالاخره می میری.
روده ات را هم که سالم نگه داری، باز می میری.
می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی،
اما همین که یَخِت را باز کنن، بالاخره می میری.
می تونی ازدواج کنی، اما باز هم می میری.
به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره می میری.
می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی،
آزمایش ایدز، و تست ورزش بدهی،
به غرب، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی.
و تا صدسال زنده بمانی
اما بالاخره می میری.

سرانجام، در آخر کار می میری.
در نهایت، خواه ناخواه می میری.
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری
قبل از این که غزل خداحافظی رو بخونی،
چون بالاخره، در آخرکار می میری


 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

    این شعر خیلی حرفا واسه گفتن داره حتما تا آخرش بخونید....

   

 

  بلم آرام چون قویی سبک بار  

 

               به نرمی برسرکارون همی رفت                

 

                         به نخلستان ساحل قرص خورشید

 

                                           زدامان افق بیرون همی رفت

 

  شفق، بازیکنان در جنبش آب

 

              شکوه دیگر و راز دگر داشت

 

                         به دشتی پر شقایق ، بادسرمست

 

                                          تو پنداری که پاورچین گذر داشت

 

  جوان ، پارو زنان بر سینه موج

 

              بلم میراند و جانش در بلم بود

 

                          صدا سر داد غمگین در ره باد

 

                                            گرفتار دل و بیمار غم بود :

 

                                       « دو زلفــــــــــــونت بود تار ربابم،

 

                                            چه میخواهـی ازاین حال خرابم

 

                                         تو که با ما سر یاری نــــــــداری

 

                                          چرا هر نیمه شو آیی به خوابم »  

  

                           

  درون قایق از باد شبانگاه

 

               دو زلفی نرم نرمک تاب میخورد

 

                           زنی خم گشته از قایق بر امواج

 

                                      سرانگشتش به چین آب میخورد

 

  صدا چون بوی گل در شبنم باد

 

               به آرامی به هر سو پخش میگشت

 

                           چوان میخواند و سرشار از غمی گرم

 

                                      پی دستی نوازش بخش میگشت

 

                                          « توکه نوشم نئــی نیشم چرایی؟

 

                                           تو که یارم نئــی پیشم چرایی؟؟  

 

                                           تو که مرهـــــم نئی زخم دلم را

 

                                         نمک پاش دل ریشم چرایی؟؟؟

 

 

  خموشی بود وزن در پرتو شام

 

           رخی چون رنگ گل نیلوفری داشت

 

                           ز آزار جوان دلشاد و خرسند

 

                                        سری با او دلی بادیگری داشت

 

   ز دیگر سوی کارون قایقی خرد

 

             سبک بر موج ، لغزان پیش میرفت

 

                            چراغی، کور سو میزد به نیزار

 

                                         صدایی سوز ناک از دور میخواند:

 

 

                                     « چه خوش بی مهربونی از دو سر بی!»

 

   

                                           جوان نالید زیر لب افســـوس :

 

 

                                      « که یک سر مهــــــربونی درد سر بی
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

سلام به همه دوستان گلم

یکی از بچه ها کا منت گذاشته بود و نوشته بود نمی دونستم اینقد تنبلی چرا آپ نمی کنی...پس مصمم شدم بنویسم هنوزم که دارم می نویسم نمی دونم چی می خوام بنویسم اما خوب ...

شاید اگه یه سر به آرشیوم بزنید می تونید ۴-۵ ماه پیش آخرین شعرم رو پیدا کنید از اون موقع همش کپی بوده تا امروز

 راستش اولش که تو امتحانا بود وقت نمیشد آپ کنم بعدشم جاتون خالی رفته بودیم مشهد (یه پیشنهاد خیلی خیلی دوستانه : هر وقت واقعا دلتون گرفت و از دنیا و هر کی که دورو برتونه خسته شدید برید مشهد)

دنیا خیلی خیلی نامرده یه روز یه روی خوب داره و یه روز چنان بر میگرده که اصلا نمی دونی به کجا پناه ببری فعلا من تو حالت دوم به سر می برم و هیچ راه فراری هم ندارم اما خوب بازم خدا رو شکر از بد بدتر هم هست پس بهم سر بزنید

 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

 شاید دیگه هیچ کسو مثل اون دوست نداشته باشی

و

 از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

                      چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  فريدون مشيری در سی‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش مي‌رسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.

به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگي‌هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكي‌ام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد به شعر و ادبيات علاقه‌مند بوده و گاهي شعر می گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نیز شعر مي‌گفته و نجم تخلص مي‌كرده و ديوان شعری دارد كه چاپ نشده است.

مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار می‌پرداخت و شبها به تحصيل ادامه می‌داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد مي‌كرد .

مشيري اما كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه‌هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر مي‌پرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سال‌هاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه و زن روز را بر عهده داشت .

فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كرده‌اند.

مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريباً از پانزده سالگي شروع كرد. سروده‌هاي نوجواني او تحت تاثير شاهنامه‌خواني‌هاي پدرش شکل گرفته كه از آن جمله، اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :
چرا كشور ما شده زيردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آيد ز بيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتمي اين نگين كم شود
همه ديده‌ها پر ز شبنم شود

انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه مي‌گويد: ” چهارپاره‌هايي بود كه گاهي سه مصرع مساوي با يك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا. آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سايه)، سياوش كسرايي، اخوان ثالث و محمد زهري بودند كه به همين سبك شعر مي‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته ما بي‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه كامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودكي، فردوسي و ... را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث مي‌كرديم و بر آن تكيه مي‌كرديم. “

مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي‌ همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسيقي در مشيري به گونه‌اي بوده است كه هر بار سازي نواخته مي‌شده مايه آن را مي‌گفته، مايه‌شناسي‌اش را مي‌دانسته، بلكه مي‌گفته از چه رديفي است و چه گوشه‌اي، و آن گوشه را بسط مي‌داده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجسته‌ترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژه‌ای همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضل‌الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي مي‌كرد و منزل او در خيابان لاله‌زار (كوچه‌اي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران مي‌آمدند هر شب موسيقي گوش مي‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل‌الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار يا ويولون مي‌پرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي‌داد.“

فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نيوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  سلام دوستان عزیز از امروز سعی می کنم بار علمی سایت رو هم یه کم بالا ببرم برای شروع این مطلب مختصری

از زندگی فروغ:

کودکی و نوجوانی

فروغ فرخزاد در ۱۵ دی، ۱۳۱۳ در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضاخان نقش داشت ولی بر خلاف اخلاق ارتشی و مستبدش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می‌کرد و فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می‌خواند گوش می‌داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده‌ای بسته و مردسالار بود. فروغ در سن ۱۷ سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در ۲۹ خرداد،۱۳۳۱ تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراندو بسیار زود از شوهرش جدا شد.

 فعالیت‌های هنری

 سرودن شعر

نخستین مجموعه شعر فروغ فرخزاد اسیر نام دارد که در سال ۱۳۳۱ منتشر شد. این مجموعه دربردارنده ۴۴ قطعه شعر است. دومین مجموعه شعرهای فروغ دیوار است که در سال ۱۳۳۵ چاپ شد. سومین مجموعه شعرهای او با نام عصیان در سال ۱۳۳۶ چاپ شد. این مجموعه شامل ۱۷ قطعه شعر است. فروغ بعدها این سه آثار خود را ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست. بقولی آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند.

بقولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.

سینما

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند.

 مرگ

در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ فروغ فرخزاد بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد

سنگ قبر فروغ

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

اگر به خاطر شرم نبود خداوند کشف نمی کرد  ادم و حوا سیب را خورده اند

هرگز شرم نداشته باش انچه را که زندگی به تو ارائه می کند بپذیر

سعی کن از جام هایی که پیش روی داری بنوشی

تمامی باده ها باید نوشیده شوند . برخی فقط یک جرعه و بقیه تمام تنگ.

- چطور می توانم این را تشخیص دهم؟

با طمعش .فقط کسی که باده ی تلخ را چشیده باشد باده ی خوب را می شناسد.

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

Some say love it is a river
That drowns the tender reed.
Some say love it is a razor
That leaves your soul to bleed.

Some say love it is a hunger
An endless, aching need
I say love it is a flower,
And you it's only seed.

It's the heart afraid of breaking
That never learns to dance
It's the dream afraid of waking
That never takes the chance

It's the one who won't be taken,
Who cannot seem to give
And the soul afraid of dying
That never learns to live.

And the night has been too lonely
And the road has been too long.
And you think that love is only
For the lucky and the strong.

Just remember in the winter
Far beneath the bitter snow
Lies the seed that with the sun's love,
In the Spring becomes the Rose

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

دست من دشمن این باغ نبوده هرگز

و نگاهم ناپاک.

هیچ در یاد ندارم روزی گشته باشد این دل مثل یک پروانه دور یک گل هرچند سرخ و زیبا باشد

هیچ دیدی تو مرا شده باشم سرمست از نگاه دگری از حضور دگری غیر از تو

پس چرا می دهی ای دوست چنین ازارم

از کجا امده این شک به درون دل تو

به درون دل چون سنگ و یخت 

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

بايد فراموشت کنم...

                           چنديست تمرين ميکنم من مي توانم! مي شود! آرام تلقين ميکنم.

حالم، نه، اصلآ خوب نيست... تا بعد بهتر مي شود!!

                                فکري براي ِ اين دل ِ تنهاي ِ غمگين ميکنم.

من مي پذيرم رفته اي، و بر نمي گردي همين!

                              خود را براي ِ درک اين، صد بار تحسين ميکنم.

 کم کم ز يادم مي روي، اين روزگار و رسم اوست!

                               اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين ميکنم

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

 دوستت داشتم ..

.يادت هست ؟

گفتم دوستت دارم ...

و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن ....

رفتم تا بزرگ شوم ...

اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 

 

دخترای ننه دریا رو زمین عشق نموند

                                                 خیلی وقت پیش بارو بندیلشو بست خونه تکوند    

 

دیگه دل مثل قدیم عاشقوشیدا نمیشه

                                    تو کتابم دیگه این جور چیزا پیدا نمیشه

 

          دنیا زندونی شده...   نه عشق...   نه امید...    نه شور...  

          برهوتی شده دنیا که تا چش کار می کنه مردس و گور 

 

          نه امیدی...     چه امیدی؟...      به خدا حیف امید...

          نه چراغی ...  چه چراغی؟...   چیز خوبی میشه دید؟...

         نه سلامی...     چه سلامی؟...    همه خون تشنه هم...

         نه نشاطی...    چه نشاطی ؟...    مگه راهش مرده غم؟

 

داش آکل مرده لوطی    ته صندوق تو قوطی

                                ته باغ بی بی جون    جم جمک برگ خزون            

 

آب به چشمه حالا رعیت سر آب خون می کنه

                                   واسه چار چیکه آب چل تا رو بر جون می کنه

 

نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه

                               پای دار قاتل بی چاره همون جور تو هوا چش می دوزه

 

چی می جوره تو هوا؟  رفته تو فکر خدا؟

                               نه برادر تو نخ ابر که بارون بزنه    

 

شالی از خشکی در آد پوکه نشا دون بزنه

                            اگه بارون بزنه  اگه بارون بزنه  آخ اگه بارون بزنه

 

دخترای ننه دریا دلمون سردو سیاس

                           چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماست

 

ازتون پوسه پیازی نمی خوایم

                           خودتون بسمونین بخچه جاهازی نمی خوایم

 

چادر بزدی و پاچین نداریم

                        زیر پامون حصیره قالیچه و قار چین نداریم

 

بزارین برکت جادوی شما ده ویرونه رو آباد بکنه

                         شبنم موی شما جیگر تشنمونو شاد بکنه

 

شادی از بوی شما مست شه همین جا بمونه

                       غم بره گریه کنون خونه غم جا بمونه
 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 
عجیب می نمایدم این راز که هر پنجره می گشایم به هوای امید

پلی پشت سر م خراب می بینم

که هر دست دراز می کنم به نشان دوستی

دیوار اعتمادم ترکی می خورد و من

باز بسوی پنجره می روم...

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  عشق از ان رو در دل شما به ودیعه گذاشته نشده است   تا همانجا بماند

 مادامی که عشق را به دیگران نبخشاید عشق نیست

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
   

سلام راستش از اول ماه رمضان وقت نکردم پست بزارم اما یکی از دوستام حرف جالبی زد

که گفتم حتما باید بیام بنویسمش گفت:

ماه رمضان چی داره که همه به هم تبریک میگن؟گفتم اینکه میگن در های بهشت بازه...اینکه میگن گناها

توی این ماه سوزونده میشه...اینکه میگن شیطون توی غل و زنجیره جای تبریک نداره؟انشالا ارزش این

ماه رو درک کنیم 

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست

          هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست    

                          شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

                                      به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

 الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

          چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟

                               خوب و صاف و واضح و رساست؟

 اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  اواز عاشقانه ي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نمي كند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
ان گريه هاي عقده گشا در گلو شكست
اي داد  كس به داغ دل باغ  دل نداد
اي واي   هاي هاي عزا در گلو شكست
ان روزهاي خوب كه ديديم در خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست
"بادا" مبادا گشت و  "مباد"  بر باد رفت
"ايا"زياد رفت و"چرا"در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و افرين و دعا در گلو شكست 

تا امدم كه با تو خداحافظي كنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شكست

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
 
برکت روز یکشنبه ای که با هم گذراندیم   هنوز در روح من است.  
هزار بار ساعت هایی را که پهلو به پهلوی هم بودیم   مرور کرده ام.
بی توقف وازه هایی را که به من گفتی   تکرار می کنم   و هر بار گویی بهتر درک شان می کنم.
وقتی صدای تو را می شنوم  نرمی و حقیقت زندگی پیش رویم پدیدار می شود.
هر بار که دهانم را می گشایم تا پاسخی بدهم  به گونه ای غریب
  خود را روشن و مطمءن احساس می کنم.
تو قادری کاری بکنی که من   بر بخشی درخشان تر و روشن تر از وجود خودم  دست بگذارم.

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
                   من امشب با هجوم اشک می گویم

                                                       دلم از روز و شب تنگ است باور کن

                 

                  غزلهایم همه اندوه و دردند

                                                       نگاهم بی تو بی رنگ است باور کن

           میان دفتر عمرم هزاران حرف بی معناست

                                                   ولی افسوس واژه های سنگ است باور کن

             نمی گویم ترا از یاد خواهم برد

                                                     ز تو غافل شدن یک عالمه ننگ است باور کن

             دلم از جنس یک نیلوفر آبیست

                                                        دل تو نازنین مثل گل سنگ است باور کن

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 
   
  سلام به همه دوستای بهتر از گلم امیدوارم همیشه بهترین باشید مرسی که بازم تاخیر منو بخشیدید و بهم سر زدید ایشالا جبران میکنم

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .

اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.

دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم

 يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.

 وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.

بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت

و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش...

 
 
 |    نوشته شده توسط حسین
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور